تبليغاتX
دختر رَز

دختر رَز

لحظه ها را دریاب

لحظه ها را به سرعت پشت سر می گذاریم تا به ساعات زیباتری برسیم غافل از اینکه شاید زیباترین،همین لحظه ای باشد که در آنیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:12  توسط نقره  | 

آرامش

آخیش خیالم راحت شد!!! کارام خیلی نامرتب بود،احساس میکنم یک ذره افسیلون وار مرتب شده؛ خدایا شکرت به خاطر همین یه ذره.

پ.ن:ایمان جان چه بر سر وبلاگت آوردی؟جواب ده، زود، تند سریع!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 0:21  توسط نقره  | 

........

چشمانت را ببند

و دل به خنکای نسیم بهار بسپار

و بر بالهای خیال پروازی دوباره آغاز کن

فردا روزی دگر است.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 23:53  توسط نقره  | 

قاصدك

اين روزها  كه هوا خوب و دل انگيز شده است

من به انتظار خبري  به  دل انگيزي عطر هواي طربناك بهار بنشستم!!

 

 ناگهان قاصدكي چرخ زنان بر روي گل ياس نشست!

مادرم مي گويد، هر وقت، باد قاصدكي را آورد، بعد از آن خبري خواهد بود!

 

   ((قاصدك هان چه خبر آوردي؟))

 

  قاصدك چرخ زنان به سان دختركي رقص كنان

 از گلي  بوسه برميچند و بر شانه گلي ديگر، ميكند نجوايي!!

 

 ناگهان بادشديد قاصدك را برد به سمت خورشيد!

 ومن حيران كه ندانستم، قاصدك چه پيامي را داشت!

 

 پ.ن: اين روزها اينقدر گرم دنيا شده ام كه زبان گل هاي قاصذ را از ياد برده ام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 22:56  توسط نقره  | 

آغازي دوباره

نوشتن  در جستجوي بهانه اي است.

مثلا ً اگر دلت پر از حرف هاي ناگفته باشد

و يا عاشق باشي

اما من در اين مدت نه حرف ناگفته اي داشتم ونه عاشق بودم.

اما امروز مي خواهم بنويسم

امروز آغازي دوباره است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 22:2  توسط نقره  | 

بازی

آخ که چقدر دلم لک زده برای بازی وبلاگی!!۱

۱- اگر زندگی یک خواب باشد و من این حق را داشتم که با باز کردن چشمانم وارد زندگی واقعی شوم، دوست داشتم که بفهمم ظلم، ستم، بی عدالتی، بیماری  همش توهم بوده و تو زندگی واقعی اصلا وجود نداره.

۲- همه ی فلسفه ی زندگی در یک تصویر: زندگی بر افروختن سیگاری است به فاصله رخوتناک دو هماغوشی.

۳- قشنگترین آرزو و رویای بچگی : اینکه یک دستگاه داشتم که با فشردن هر دکمش میشد کاری انجام داد. دکمه 1: مشقام رو به تمیزترین شکل ممکن بنویس. دکمه2: سوالات امتحان اون سخت سختا رو فوری برام حل کن!! ....

۴- اگر میتوانستم به همه ی دنیا ۱ صفت یا توانایی بدهم: مهربانی

۵- بزرگترین تفاوت زن و مرد:  تو جامعه ما که خیلی تفاوتا بینشون هست. از کدوم بگم!!! ای ای ای ای!!!

۶- اگر قرار بود یک کلمه را از لغتنامه حذف کنم : دو رویی

۷- کسی که بخواهم ملاقاتش کنم : همسر آینده!!               

۸- اگر بتوانم یک سوال بپرسم و حتما جواب بگیرم:  بزرگترین اشتباهی رو که قراره در آینده به اون مرتکب بشم رو بدونم تا انجامش ندم .

۹- اگر قرار باشد از این دنیا بروم، با خودم یادگاری چی میبرم : یک CD پر از آهنگای شاد.

۱۰- قشنگترین جمله یا بیتی که بهش اعتقاد دارم: اگه چیزی رو از ته ته قلبت بخوای بهش میرسی، شک نکن

11-گر قرار بود اولين صفحه ي شناسنامه را من تنظيم كنم جز اسم و فاميل و نام پدر چه چیزی به آن اضافه ميكردم: فکر میکنم در همین حد برای شناسوندن افراد به جامعه کافی باشه. مثلا اگه اول شناسنامه از ذات هر کسی می نوشتن، تجسم کن شناسنانه یکی رو باز کنی توش نوشته خانم یا آقایX، ذات: بدجنس!!!.وای دیگه چه فاجعه ای میشد.

12- به نیمه ی عمرم رسیدم و حالا قرار است یک اسم جدید داشته باشم. اسمم میشود ؟ گیلانه!!! یک طورایی با این اسم حال میکنم.

۱۳- با "ماوس" و "درخت" و "سیاست" جمله بساز:. سیاست بسان درخت چنار پیر سالخورده ای است که ..........ای بابا نمیشه جمله ساخت!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:2  توسط نقره  | 

عشق و دیوانگی

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند، آن ها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضا یل ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند خسته تر و کسل تر از همیشه . ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم مثلاً قایم باشک. همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم می گذارم ، همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن....یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند!

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد ، اصالت در میان ابرها مخفی گشت.

هوس به مرکز زمین رفت .

دروغ گفت به زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت.

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود، مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن شد. همه پنهان شده بودند جز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب

نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و پشت یک بوته رز مخفی شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام  و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود. زیرا تنبلی تبلیش آمده بود جایی پنهان شود، لطافت، دروغ ، خیانت......همه را یافت جز عشق را.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد، تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

 دیوانگی شاخه چنگک مانند درختی را کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته با چشمان خونی بیرون آمد، شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند، او کور شده بود.

دیوانگی گفت: من چه کردم، من چه کردم ، چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد: ((تو نمی توانی  مرا درمان کنی ، اما اگر می خواهی کاری کنی ، راهنمای من شو.))

و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

حکایتی از کتاب محسن تنه کار
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:24  توسط نقره  | 

طواف

بچرخ، بچرخ، حول خانه عشق

خانه عشق بسان محور جهان

و تو ای ذره ناچیزدر عالم، حول محور خود بچرخ

ای وجود تنها در خارج از این محور

به سمت آن رو و

 در سیل جمعیت سفید پوش محو شو

که در میان آن جمع باید تنها محو شد

باید از من بودن فاصله  گرفت و همه شد

بچرخ و سیراب شو ازلذت ذکر او گفتن

از اظهار بندگی کردن.

با اوسخن بگو ای اشرف مخلوقات

او می شنود ، او می شنود، او اجابت می کند پس بچرخ ، بچرخ و آیینه سان شو.

میچرخم و می رقصم و می نوشم از این جام

بیخود شده از خویشم و از گردش ایام

این عشق الهیست ، حق لایتناهیست


پ.ن:احسان جان ، رفتی و نوشته هاتم با خودت بردی؟
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 23:21  توسط نقره  | 

عارف



گریه را به مستی بهانه کردم           شکوه ها ز دست زمانه کردم
آستین چو از دیده بر گرفتم            سیل خون به دامان روانه کردم

ناله دروغین اثر ندارد               مرده بهتر زان کاو هنر ندارد
شام ما چو از پی سحر ندارد       گریه تا سحرگه من عاشقانه کردم

دلا خموشی چرا                  چو خم نجوشی چرا
برون شد از پرده راز           توپرده پوشی چرا

راز دل همان به نهفته ماند              گفتنش چو نتوان گفت نگفته ماند
فتنه بهتر یکچند خفته ماند                گنج غم بر دل خزانه کردم

باغبان چه گویم به ما چها کرد                کینه های دیرینه بر ملا کرد
دست ما ز دامان گل جدا کرد                  تا به شاخ گل یکدم اشیانه کردم

دلا خموشی چرا                      چو خم نجوشی چرا
برون شد از پرده راز توپرده پوشی چرا

شاعر :عارف قزوینی
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 13:28  توسط نقره  | 

سکوت سبز

 

 

 

 

 

 

 

 

 


من هم همراه با پریزاد عزیز و بقیه دوستان با این سکوت سبز اعتراض خود را به وقایع این چند روز اخیر اعلام میدارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 17:48  توسط نقره  |