یک روز به دنیا می آییم، چند صباحی زندگی می کنیم و روز دگر هنگام رفتن فرا می رسد.

آیا چه حکمتی است در این امدن و رفتن؟

این چند صباح عمر را چگونه باید گذراند؟

این سئوالی است که من در زندگی بارها از خودم می پرسم.

همه آدما مسیر زندگیشون یک خط مشخصه. خط مشخصی که شروعش تولده و انتهاش مرگ. سئوال اساسی اینه که فاصله این دو چه جوری باید طی بشه؟

همیشه دوست داشتم که  درهر روز از زندگیم مثل یک شکارچی لحظات خوب و گرانبها؛ تک تک لحظه های خوب و با ارزشش رو شکار کنم یعنی واقعا بتونم از عمر و جوونیم،درست استفاده کنم. اما دریغ که گلاب خانوم جز رویا پردازی کار دیگری بلد نیست و چند ساله که فقط در یک نقطه از زندگی قرار داره و اصلا اهل حرکت و تکاپو نیست و این باعث سر در گمی اون شده و نمی تونه راه درست زندگی رو پیدا کنه.

ای کاش کسی یا چیزی پیدا بشه که من رو وادار به حرکت کنه، حرکت به سمت اونی که دوست دارم باشم.

 پس به این امید!!!!