قاصدك

اين روزها  كه هوا خوب و دل انگيز شده است

من به انتظار خبري  به  دل انگيزي عطر هواي طربناك بهار بنشستم!!

 

 ناگهان قاصدكي چرخ زنان بر روي گل ياس نشست!

مادرم مي گويد، هر وقت، باد قاصدكي را آورد، بعد از آن خبري خواهد بود!

 

   ((قاصدك هان چه خبر آوردي؟))

 

  قاصدك چرخ زنان به سان دختركي رقص كنان

 از گلي  بوسه برميچند و بر شانه گلي ديگر، ميكند نجوايي!!

 

 ناگهان بادشديد قاصدك را برد به سمت خورشيد!

 ومن حيران كه ندانستم، قاصدك چه پيامي را داشت!

 

 پ.ن: اين روزها اينقدر گرم دنيا شده ام كه زبان گل هاي قاصذ را از ياد برده ام!

 

آغازي دوباره

نوشتن  در جستجوي بهانه اي است.

مثلا ً اگر دلت پر از حرف هاي ناگفته باشد

و يا عاشق باشي

اما من در اين مدت نه حرف ناگفته اي داشتم ونه عاشق بودم.

اما امروز مي خواهم بنويسم

امروز آغازي دوباره است.