اطلاعیه

گرفتاریهای اخیر باعث شد که من  تصمیم بگیرم دق دلیم رو سر یه چیزی خالی کنم و در این میون چه دیواری کوتاهتر از گلاب خانم!!!

دراین راستا از این تاریخ اسم وبلاگ من به دختر رَز و اسم نویسنده وبلاگ به نقره تغییریافت.

 از طلا گشتن پشیمان گشته ایم

مرحمت فرموده ما را مس کنید(شایدم هم مرحمت فرموده ما را نقره کنید!!!)

 

در هوای بیخودی

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود و خدا گنجی پنهان که دوست می داشت کسی او را بشناسد، گنجی مجهول و اکنون کلمه جمله شد و خدا انسان را آفرید و هزاران راز بزرگ و عزیز را در او نهاد تا خدا شود و خویشاوند خدا.

.....و این زمان، زمان خود شکستن است، از خود شکستن تا به معشوق رسیدن  از خود شکستن تا به خدا رسیدن، رها شدن از تمام قیود و در نهایت رسیدن به آرامش!

مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی                      
شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی
آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد
تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی
گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی
ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی
بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده ام
از حلاوت ها که دیدم در فنای بیخودی
جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند
در هوای بیخودی و از برای بیخودی
عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو
تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی
باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است
تا بیابی ذوق ها اندر وفای بیخودی
بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود
ای سری و سروری ها خاک پای بیخودی
خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک
لیک آن ها هیچ نبود جان به جای بیخودی
گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو
خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی

کو قسم چشم!!

دیگه خسته شدم، باید به شیوه مولانا با چراغ  گرد سوز دور شهر بچرخم و داد بزنم :از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

نمیدونم پیداش می کنم یانه! خدا رو چه دیدید شاید اگه بهم بگن یافت می نشود زود قبول کنم و چراغ گرد سوزم رو پایین بیارم و دست از شب گردی بردارم و تنها آهی بکشم و فقط بگم: آنم آرزوست، یعنی پیدا کردن انسان واقعی فقط باید جز آرزوها بشمار بیاد.

---------------

بعضی وقتا برای آدمای دور و برم و رفتارهای عجیبشون دلم میسوزه، خیلی زیاد!!! رفتارهای ناشی از عقده های درونی!! اسم این آدما رو میگذارم آدمای کوچک وار!

مدتیه با آدمای کوچک وار محل کارم مشکل پیدا کردم، راستش  تو  این دو-سه هفته اخیر خیلی اذیت شدم، خیلی !!

آخه  اخلاق من طوریه که سعی میکنم؛ عصبانی نشم، نشم ولی فقط میشم و شروع به حرص خوردن میکنم فکر میکنم با تمام وجود حرص میخورم ، احساس میکنم تک تک سلولهای بدنم داره حرص میخوره!!!

 برای گلاب خانو م  دعا کنید که آرامش از دست رفته دوباره به سمت  اون  برگرده  تا بتونه یک تصمیم جدی و درستی برای زندگیش بگیره!!

از فردا دیگه حرص نمیخورم سعی میکنم با بزرگواری با اونا رفتار کنم.