عقل و عشق

 

عقل تا سحرگه ره می­برد!

اما اندرون خانه ره نمی برد!

                                              شمس تبریزی

 

عاشقی گر ناله عشقش همی آید به گوش

عشق می­گوید بنال و عقل می گوید خموش

 

عقل تا تدبیر و اندیشه کند

رفته باشد عشق تا هفتم سماء

 

عقل تا جوید شتر از بهر حج

رفته باشد عشق بر کوه صفا

حج

گویند عارفی قصد حج کرد، فرزندش پرسید: کجا می­روی؟ گفت:به خانه خدایم،  پسربه تصور آن­که هر کس به خانه خدا می رود او را هم می بیند! گفت: مرا هم با خود ببر. پدر گفت:مناسب تو نیست. پسر گریه سر داد پدر را رقت دست داد و او را با خود برد، هنگام طواف پسر پرسید: پس خدای ما کجاست؟ پدر گفت: خدا در آسمان است، پسر بیفتاد و بمرد! پدر وحشت زده فریاد برآورد: پسرم چه شد؟ ازگوشه خانه صدایی شنید که می گفت: تو به زیارت خانه خدا آمدی و آن را درک کردی ، او به دیدن خدا آمده بود و به سوی خدا رفت!!!

من  از خداوند خواستم به من توان و نیرو دهد

 

و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.

 

-من از خداوند خواستم که به من عقل و خرد دهد

 

و او پیش پایم مسائلی گذاشت تا حل کنم.

 

-من از خداوند خواستم به من ثروت عطا کند

 

و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم.

 

-من از خدا خواستم به من شهامت دهد

 

و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.

 

-من از خدا خواستم به من عشق دهد

 

و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

 

-من از خدا خواستم به من برکت دهد

 

و خداوند به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره بگیرم.

 

-من هیچ کدام از چیزهای را که خواستم دریافت نکردم

 

ولی به چیزهایی که نیاز داشتم رسیدم.

سلام من گلاب هستم از سرزمین گل­ها.

تصمیم گرفتم که یک وبلاگ درست کنم.

 تا تو اون بنویسم و بنویسم.....از همه چیز

 

دوستای خوبم بفرمایییییییییییید داخل.

گلاب وبلاگ شو آب و جارو کرده تا شما دوستای خوب با قدوم مبارکتون وبلاگ شو مزین کنید!!!!