دوست من چهار ماهه داره اشک می ریزه مثل دختر شاه پریون که توقصر بلورینش زندونی شده یا مثل ابر بهاری که همینطور بی وقفه می باره!!!
.
.
.
.
یادش به خیر. اون موقع که می خواستم برای کارشناسی ارشد درس بخونم؛ تو کتابخونه دانشگاه باهاش آشنا شدم.
گفتش چه جالب شما هم برای کنکوردرس میخونید!! گفتم آره خیلی جالبه!!
گفتش بیا باهم دوست بشیم و درس بخونیم. گفتم باشه فکرخوبیه!!!
بعدش با هم دوست شدیم، دو تا رفیق، به همین راحتی!!
من که خیلی دوستش داشتم، روزها و شبهای خوبی رو با هم سپری کردیم.
.
.
تا اون شب کذایی که من تو مسافرت بودم دیدم برام یک sms اومده ، اون بود؛ نوشته بود: دیگه طاقت ندارم تا صبح دوام نمیارم!! خیلی ترسیدم بی خبر از همه جا بهش زنگ زدم دیدم داره گریه می کنه از اون گریه های وحشتناک که دل آدم آب میشه!! فهمیدم موضوع یک موضوع عاطفیه، راستش جا خوردم از اینکه به من تا حالا چیزی نگفته بود آخه اگه من رفیق شفیقش بودم نباید به من چیزی می گفت؟
بالاخره اون شب به سلامتی صبح شد .
از اون روز به بعد هر وقت بهش زنگ می زدم با بغض می گفت دوست دارم تنها باشم و حوصله هیچ کس رو ندارم، منم به حرفش گوش دادم لابد اینطوری دوست داره دیگه، با خودش یک ذره خلوت کنه خوب میشه.
....یک ماهی میشد که باهاش تماسی نداشتم تا دیروز که بهش زنگ زدم و مطمئن بودم که دیگه حالش خوب شده .آخه یک هفته اشک، دو هفته اشک، یک ماه اشک....دیگه انتظار نداشتم بعد چهار ماه صدای بغض آلودش رو بشنوم، خیلی ناراحت شدم بیشتر از دست خودم که اینقدر دوست بی معرفتی هستم که دوستم چهار ماهه اشک چشمش خشک نشده ولی من فقط به خاطر این حرف که گفت دوست دارم تنها باشم منم واقعا تنهاش گذاشتم و تو این مدت حتی دیدنش هم نرفتم اما اون موقعی که من ناراحت بودم خیلی به دیدنم میومد.
فردا می رم خونشون و به زور با خودم می برمش گردش !!! دیگه حوصله غم و غصه خوردن اون رو ندارم به قولی گور بابای هر کسی که باعث و بانی این همه اشکه!!! دیگه تنهاش نمیگذارم!