زمستان

امروزاولین برف زمستان بر شهر ما بارید.

زمستان مثل یک پیرمرد با وقار می مونه با پیراهن سپید و ریش بلند و قدی به بلندای آسمون ، همرا با یک عصا به بلندی قدش!

امروز خانوم پاییز ، پیرمرد رو از خواب بیدار کرد . پیرمرد 9 ماهی میشد که زیر لحاف پنبه ایش خوابیده بود ، اون از خواب بلند شد و لحافش رو به شدت تکون داد  و همین باعث شد که از آسمون شهرمون یک چیزایی بباره!!!

در دل این پیرمرد با وقار رازهای زیادی نهفته؛  ًدر اینکه چرا هروقت با عصاش پا به زمین میگذاره، دوست داره همه جا سفیدسفید بشه!!

کاش بتونیم رازهای زمستون رو درک کنیم.

زمستون 87 سلام، سلامممممممممممممممممممم!!

رفیق

دوست من چهار ماهه داره اشک می ریزه مثل دختر شاه پریون که توقصر بلورینش زندونی شده یا مثل ابر بهاری که همینطور بی وقفه می باره!!!

.

.

.

.

یادش به خیر. اون موقع که می خواستم برای کارشناسی ارشد درس بخونم؛ تو کتابخونه دانشگاه باهاش آشنا شدم.

 گفتش چه جالب شما هم برای کنکوردرس میخونید!! گفتم آره خیلی جالبه!!

گفتش بیا باهم دوست بشیم و درس بخونیم. گفتم باشه فکرخوبیه!!!

بعدش با هم دوست شدیم، دو تا رفیق، به همین راحتی!!

من که خیلی دوستش داشتم، روزها و شبهای خوبی رو با هم سپری کردیم.

.

.

تا اون شب کذایی که من تو مسافرت بودم دیدم برام یک sms اومده ، اون بود؛ نوشته بود: دیگه طاقت ندارم تا صبح دوام نمیارم!!   خیلی ترسیدم بی خبر از همه جا بهش زنگ زدم دیدم داره گریه می کنه از اون گریه های وحشتناک که دل آدم آب میشه!! فهمیدم موضوع یک موضوع عاطفیه، راستش جا خوردم از اینکه به من تا حالا چیزی نگفته بود آخه اگه من رفیق شفیقش بودم نباید به من چیزی می گفت؟

 بالاخره اون شب به سلامتی صبح شد .

از اون روز به بعد هر وقت بهش زنگ می زدم  با بغض می گفت دوست دارم تنها باشم و حوصله هیچ کس رو ندارم، منم به حرفش گوش دادم  لابد اینطوری دوست داره دیگه، با خودش یک ذره خلوت کنه خوب میشه.

....یک ماهی میشد که باهاش تماسی نداشتم تا دیروز که بهش زنگ زدم و مطمئن بودم که دیگه حالش خوب شده .آخه یک هفته اشک، دو هفته اشک، یک ماه اشک....دیگه انتظار نداشتم بعد چهار ماه صدای بغض آلودش رو بشنوم، خیلی ناراحت شدم بیشتر از دست خودم که اینقدر دوست بی معرفتی هستم  که دوستم چهار ماهه اشک چشمش خشک نشده  ولی من فقط به خاطر این حرف که گفت دوست دارم تنها باشم منم واقعا تنهاش گذاشتم و تو این مدت حتی دیدنش هم نرفتم اما اون موقعی که من ناراحت بودم خیلی به دیدنم میومد.

فردا می رم خونشون و به زور با خودم می برمش گردش !!! دیگه حوصله غم و غصه خوردن اون رو ندارم به قولی گور بابای هر کسی که باعث و بانی این همه اشکه!!!   دیگه تنهاش نمیگذارم!

 

 

نقاشی

من عاشق نقاشی کشیدن هستم البته از اون نقاشای چیره دستی نیستم که با مهارت تمام قلم مو شون رو، روی بوم نقاشی بکشن و صحنه های هنری خلق کنن، نه!من عادت دارم که روی صفحه ذهنم نقاشی کنم .

من روزم رو که شروع میکنم، قلم موی جادویی خودم رو به دست می گیرم و تصمیم می گیرم که چی بکشم یعنی چه جوری روزم رو نقاشی کنم  بعد سعی می کنم تو دنیای واقعی از مسیر نقاشی هام پیروی کنم،تو نقاشی های من فقط و فقط صحنه های خوب جا داره!!! حقیقتش قانون نقاشی های من اینه!!

احیاناً اگه دیدم روزگار مطابق نقاشی های من پیش نمی ره  و همه چی به اصطلاح قاراشمیشه. میرم و با جدیت اون اتفاق بد و به اصلاح اینقدر می چلونم و الکش میکنم تا بالاخره یک چیز خوب ازش بیرون میاد.

اون لحظه حسابی ذوق زده میشم چون قانون نقاشی های من باید اجرا بشه!!!

اگه شما هم دوست دارید میتونید با من به کلاس نقاشی بیاین، نگران نشید به استعداد  و این جور حرفا کار نداره فقط باید چشاتو ببندید و قلم موی جادوییتون تون رو به دست بگیرید و فقط به چیزای خوب فکر کنید و اونو رو صفحه ذهنتون بیارید  و به دنبال اون حرکت کنید، تو نقاشیتون باید آدمای  بی ارزش  و که دوستشون ندارید و خیلی کمرنگ بکشید طوری که دیده نشن ولی اونایی که دوستشون دارید و پر رنگ پر رنگ!!!

 

........................اینطور ی نقاشی کردن، خیلی کیف داره ، امتحان کنید خواهشاً